و تا چيزى مىبيند فانى نيست از حق تعالى و سلطان و قدرت و هيبت و جلال او در سر او چيزى پديد آرد كه او را از همهء ديدارهاى صفت خويش فانى گرداند . اينك ذهاب حظ وى از رؤيت ، اين باشد كه نه حظ بيند و نه ذهاب حظ و در اين بنده بماند ديدار آن چه از خدا است و خدا را است و چون حق واحد و صمد بماند فرد بماند در ابديت چنان كه بود در ازليت و غير خدا را با خدا نه فناء ماند و نه بقاء . يعنى چون بنده به اين مقام رسيد او را نه مراد ماند و نه اختيار و هر چه در او پديد آيد همه مراد و اختيار حق باشد .
پس اين سخن بو سعيد را تفسير كرد و گفت : معنى رفتن حظ او از دنيا آن است كه چيزى از اعراض دنيا طلب نكند از بهر آن كه اعراض را بقاء نباشد .
و ذهاب حظ او از آخرت آن باشد كه عوض نبيند از بهر آن كه چون آخرت از دنيا عوض خواهد تجارت باشد نه فتوت . پس چون آخرت عوض خواهد از دنيا اين ذهاب حظ نيست ، فانى مىماند و باقى مىجويد و كمتر مىماند و بيشتر مىجويد .
گفت حظ او از خداى ماند و آن خشنودى خدا است از او و نزديكى او به او . و آن كه بو سعيد مىگويد كه حظ او نيز از حق برود معنى آن است كه از بزرگ داشت حق در او چيزى پديد آيد كه گويد چون منى را نزديك كى كند يا چون از منى خشنود كى گردد از خوار داشت نفس خود و بزرگ داشت خداوند خويش .
پس در او حالى پديد آيد كه حق او را از همه بستاند تا غايب گرداند او را از صفت او ، آن صفتى كه همىبديد رفتن حظوظ خويش ، او را از اين ديدار غايب گرداند و نماند در او الا آن چه از خدا به وى مىآيد و فانى گردد از او آن چه از او به جانب حق رود . يعنى هيچ صنع و فعل خويش نبيند ، همه صنع و فعل حق بيند و در وقت چنان گردد كه گويى آنگاه بود در علم
خلاصه شرح تعرف ( فارسى ) — صفحة 419
مساهمون: مجهول
ص٤١٩