و چون عارفان نظارهء علم كردند آنگاه كه معلوم بودند و موجود و مصور نبودند اين حال وجود ايشان در آنجا متلاشى گشت و چون ايشان را موجود گردانيد نه آن چه بر ايشان مىرود ، خود مىداند لكن آن چه او از ايشان سابق دانسته است بر ايشان مىراند . اگر خود هست گشتهاند آن چه خواهند خود كنند و اگر حق ايشان را هست گردانيد چنان گرداند كه او خواهد و چنان دارد كه او خواهد .
فالجمع : و جمع بنده آن است كه غايب گردد از حضور خويش و خويشتن را متصرف ديدن . يعنى آن چه مىكند بداند كه متصرف آن منم لكن بداند كه علم حق در من تصرف مىكند .
و الفرق : و پراكندگى آن باشد كه افعال و احوال خويش بينند .
و الوجد و الفقد : و هست گشتن و نيست گشتن دو حال متغيرند خلق را نه حق را « 1 » .
هامش
( 1 ) - عبارات ذيل در متن عربى التعرف ص 121 آمده است ولى در شرح تعرف وجود ندارد شايد هم در نسخهء چاپ هند كه مورد استناد و در دسترس مصحح است از قلم افتاده باشد : قال ابو سعيد الخراز معنى الجمع : انه اوجدهم نفسه فى انفسهم ، بل اعدمهم وجودهم لانفسهم عند وجودهم له .
معناه قوله : كنت له سمعا و بصرا و يدا فبى يسمع و بى يبصر الخبر و ذلك انهم كانوا يتصرفون بانفسهم لا لانفسهم ، فصاروا متصرفين للحق بالحق .