تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصه شرح تعرف ( فارسى ) — صفحة 402

مساهمون:

ص٤٠٢
ايشانند يعنى دانستن اين طايفه با آن كه موجود گشتند خويشتن را « 1 » . فجعل الجمع حالة العدم حيث لم يكن الا علم الحق بهم . گفت جمع آن حال عدم است كه ايشان بودند جز آن كه علم حق بود با ايشان كه خواهند بودن . و الفرق : حالة ما اخرجهم من العدم الى الوجود . مىگويد فرق آن حال است كه ايشان را از عدم به وجود آرد . قوله : فاتت نفوسهم : نفس ايشان فايت گشت و اكنون كه موجود گشتند خويشتن را هم چنان دانند كه مفقود بودند و بر خويشتن پادشاهى ندارند نه مضرتى و نه منفعتى و علم خدا در ايشان متغير نگردد . يعنى چون دانند كه اكنون كه ما موجود گشتيم از ما جز آن نيايد كه حق دانسته بود پيش از آن كه ما را موجود گردانيد . و جمعهم : معنيش آن است كه ايشان را محو كند از نعوت و رسم و آن اوصاف و افعال ايشان است . معنى جمع نه آن است كه اين همه خلق يك شىء گردد و لكن معنى جمع آن است كه از دل ايشان پاك كند آن چه رسم و نعت خلق است و رسم خلق به اوصاف و افعال باشد . افعال آن باشد كه چنين كردم يا چنان كنم و اوصاف آن باشد كه گويد من چنينم يا چنين باشم و هر كه اين افعال و اوصاف بيند متفرق شود . چون حق خواهد كه بنده را مجموع گرداند بىفعل و بىصفت نگرداند لكن او را از نظارهء فعل و صفت بستاند تا نه فعل خويش بيند و نه صفت خويش و ببينند كه فعل من در من تغيرى و تلونى نتواند كردن ، لكن هر چه باشد بر آن باشد كه خدا دانسته است و حكم و تقدير كرده .
هامش
( 1 ) - عبارت مشوش به نظر مىرسد و جمله به جمله با متن عربى التعرف ص 120 برابر نيست اگر چه همه معنى در تلو عبارات آمده است .