و سلطنت او چيزى تواند كردن بىخواست او ، دانست كه به دست سامرى هيچ نيست . و نيز زر را حيوان گردانيدن و از زر بانگ برآوردن تا گويد :
« انا ربك اهلكت موسى فاعبدونى » اين در قدرت سامرى نيست و در قدرت هيچ مخلوق نيست . اينك سامرى را معدوم الصفة ديدن در شهود حق اين باشد .
و انشدونا للنورى :
تسترت عن دهرى بستر همومه * محيرة فى قدر من جل عن قدرى
در پرده و در حجاب رفتهام از اين زمانهء خويش به پردهء اندوهان دوست يعنى كه در پردهء اندوهان دوست چنان درماندهام كه شغل او مرا پرده گشته است به صفتى كه از زمانه هيچ خبر نمىدارم كه آن اندوهان مرا چنان متحير گردانيده است كه در جلال و قدر آن كس كه من در شغل او درماندهام متحير گشتهام كه او از آن بزرگتر است كه به قدر من بزرگ گردد يعنى به عزيز داشت من عزيز نيست ، به عز خود عزيز است و به بزرگ داشت من بزرگ نيست به بزرگوارى خود بزرگ است .
فلا الدهر يدرى أننى عنه غائب * و لا انا ادرى بالخطوب اذا تجرى
نه زمانه مىداند كه من از او غايبم و نه من مىدانم كه كارهاى زمانه چگونه مىرود « 1 » .
هامش
( 1 ) - در متن عربى التعرف ص 119 يك بيت ديگر هم آمده است كه در شرح تعرف نيست و آن چنين است :اذا كان كلى قائما بوفائه * فلست ابالى ما حييت يد الدهر