از تقصير اندر گزاردن حق خدمت باشد يا اندر قدرت و [ سلطان ] « 1 » حق تعالى متحير گردد و مغلوب شود و مغلوب نه آن گويد كه بايد و نه آن كند كه شايد .
نبينى كه چون ديوانه مغلوب است قتل او را قصاص نيست و جنايات او را حد نيست و كفرى كه بر زبان راند از وى كفر نيست ، اين همه از آن است كه مغلوب به صفت خويش قايم نيست .
باز گفت چون مصطفى صلوات اللّه عليه مر بنى قريظه را حصار گرفت پس مر ايشان را گفت كه از اين حصار بيرون آييد بر حكم خداى تعالى و رسول وى . ايشان گفتند به حكم خداى و رسول وى فرود نياييم و ليكن به حكم سعد بن معاذ فرود آييم ، هر چه وى حكم كند بدان راضى باشيم و سعد خويش ايشان بود و ليكن مؤمن بود و رئيس انصار بود و صلابتى داشت اندر دين كه به علت خويشى ميل نكردى . ايشان گمان بردند كه مگر به سبب خويشى بر ما رحم كند و حكم چنان كند كه ما را نيك آيد ابو لبابه اين بدانست و اين ابو لبابه مر ايشان را نيز خويشاوند بود [ شفقت ] « 2 » خويشى بر وى غالب گشت .
اشارت كرد مر ايشان را كه حكم سعد معاذ مخواهيد و انگشت بر حلق خويش برماليد يعنى وى مر شما را به كشتن حكم كند و اين از وى خيانت كردن بود .
پس بنى قريظه به سخن وى نگاه نكردند و به حكم سعد معاذ فرود آمدند از حصار . سعد معاذ حكم كرد كه مردان ايشان را گردن بزن و مال ايشان غنيمت كن و زن و فرزند ايشان برده كن . مصطفى صلوات اللّه عليه مر سعد را گفت همان حكم كردى كه خداى عز و جلّ حكم كرد زبر هفت آسمان . چون ابو لبابه اين بشنيد دانست كه من خيانت كردهام به مسجد اندر آمد و خويشتن را بر
هامش
( 1 ) - در خلاصه محو است ولى به قرينه و اثرى مختصر كه از كلمه بر جاى مانده است سلطان قيد گرديد چه در ص 40 ج 4 شرح تعرف هم سلطنت و قدرت در اين مورد آمده است .
( 2 ) - در خلاصه محو است از ص 41 ج 4 شرح تعرف نقل شد .