حال خالى نباشد . آن حق است عز و جلّ كه او را صفت حال نيست از آن كه حال از تحول گرفتهاند و تحول گشتن باشد و مخلوقان همىگردند از حالى به حالى يا از فروتر به برتر يا از برتر به فروتر . باز حق تعالى محول احوال و افعال خلق است بر وى گشتن روا نباشد . پس اين بنده كه فرد باشد از احوال اندر احوال باشد و ليكن به نظارهء محول احوال چنان مشغول باشد كه از احوال غايب گردد و خبر ندارد از احوال خويش .
باز گفت اندر اشكال خويش فرد گردد نه او را با اشكال خويش انس باشد و نه از ايشان وحشت باشد يعنى [ عارف را انس ] « 1 » جز به مشاهدهء حق عز و جلّ نباشد و وحشت جز به غيبت حق [ تعالى نباشد ] « 2 » .
باز گفت تجريد آن باشد كه مالك چيزى نباشد و تفريد آن باشد كه مملوك چيزى نباشد يعنى مجرد آن باشد كه چيزى با وى صحبت نكند و چون چيزى با وى صحبت كرد مجرد نباشد .
باز شعرى ياد كرد « 3 » :
تفرد باللّه الفريد فريد * فظل وحيدا و المشوق « 4 » وحيد
گفت مفرد گشت به خداى فرد ، آن كه وى فرد است و چون اين منفرد از همه چيزها با حق تعالى فرد ماند همهساله تنها ماند و هر كه را شوق باشد تنها باشد يعنى فرد از همه چيزها از بهر آن گشت مر او را شوق حق تعالى بود و هر كه
هامش
( 1 ) - در خلاصه محو است از ص 23 ج 4 شرح تعرف نقل شد
( 2 ) - كلمات محو شده با توجه به معنى و ص 23 شرح تعرف بر جاى نهاده شد .
( 3 ) - در التعرف ص 111 اشعار به عمر و بن عثمان مكى نسبت داده شده است : انشدونا لعمرو بن عثمان المكى
( 4 ) - در متن خلاصه نوشته شده است : المشوق به صورت اسم فاعل از باب تشويق كه علاوه بر ايجاد نقض وزن در شعر از لحاظ معنى نيز خطا است و با متن التعرف ص 111 و شرح تعرف ص 24 ج 4 هم مخالف است .