نفس و خلوت و اسباب و احوال از وى ساقط گردد . انشدونا لبعضهم « 1 » :
احبك حبين حب الهوى * و حبا « 2 » لانك اهل لذاكا
گفت من ترا دوست دارم دو دوستى ، يكى دوستى هواى خويش و ديگر دوستى آن كه تو سزاوارى مر دوست داشتن را .
فاما الذى هو حب الهوى * فشغلى بذكرك عمن « 3 » سواكا
گفت آن دوستيئى كه دوستى هوا است مشغول گشتن من است به ياد تو از [ جز ] « 4 » تو . يعنى از فرط محبت تو چنان مشغولم به ذكر تو كه جز تو مرا همى ياد نيايد . باز گفت :
و اما الذى انت اهل له * فلست ارى الكون حتى اراكا
گفت : و اما آن محبتى كه تو سزاوار آنى آن است كه كون را همىنبينم تا ترا بينم . باز گفت :
فما الحمد فى ذا و لا ذاك لى * و لكن لك الحمد فى ذا و ذاكا
گفت : [ حمد مرا ] « 5 » نيست نه اندر اين محبت و نه اندر آن محبت و لكن حمد مر ترا [ است هم ] « 5 » اندر اين محبت و هم اندر آن محبت . يعنى اين دو محبت كه ترا [ دوست ] « 5 » همىدارم نه هنر من است و بدين ياد كردن منت تو همى ياد كنم [ كه مرا ] « 5 » سزاى محبت خويش گردانيدى و محبت خويش مرا كرامت كردى . و اين منت ديدن باشد كه نايافته به نياز توان يافتن و يافته را به ديدار منت نگاه توان داشتن .
هامش
( 1 ) - در ذيل ص 110 التعرف قيد شده كه اشعار از رابعهء عدويه است
( 2 ) - در متن خلاصه : و تحب آمده كه از نظر قواعد و معنى صحيح نيست و هم با متن عربى التعرف ص 110 و شرح تعرف ص 13 ج 4 كه در هر دو جا حبا قيد شده است مطابقت ندارد
( 3 ) - متن خلاصه بر خلاف التعرف و شرح تعرف : عما
( 4 ) - در متن خلاصه محو است و از ص 14 ج 4 شرح تعرف نقل شده است
( 5 ) - در اصل خلاصه محو است از ص 15 ج 4 شرح تعرف نقل گرديد .