و مراعات احوال آن باشد كه مر خويشتن را حالى بيند يا وقتى بيند [ كه ] محب با اين صفت نباشد . و محب را ملك نباشد و عز نباشد و غنى نباشد كه اين همه صفت احرار است و محب حر نباشد . چون از اين همه چيز او را هيچ نماند ، مراقبت چه چيز را باشد و مراعات كدام احوال را باشد و المحبة اذا تحققت لم يبق للمحب صفة و لا حال . صفت بر وى محبت وى گردد ، حال وى مراد دوست وى گردد فلا يبقى له وقت و لا حال .
باز بعضى گفتند كه محبت بر دو گونه است : محبت اقرار است و ايمان مر خاص و عام را است . يعنى از اين اقرار توحيد و ايمان همىخواهد كه هر كه ايمان [ درست ] « 2 » آورد محب است چنان كه فرمود :
وَ الَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ
« 1 » . اثبات كرد صفت محبت همهء مؤمنان را و از آن معنى همهء مؤمنان محب بودند كه اگر حكم محبت خدمت است ، خدمت به جاى مىآورند و اگر طاعت است [ طاعت ] « 2 » وى بر خويشتن واجب دارند و اگر بندگى است به بندگى [ مقرند ] « 2 » و اگر گردن نهادن است به قضا راضيند و كس را از وى برتر ندانند [ و وى ] « 2 » را بر همه عالم گزيدهاند و كس را بر وى بدل نياوردهاند و مر او را [ به وحدانيت ] « 2 » ستودهاند و نفى شركا كردهاند و از اولاد تنزيه آوردهاند و اين همه حكم اقرار ايمان است كه اگر يكى از اين بنده به جاى ماند كافر شود و اندر اين معنى خاص و عام مشتركند .
باز گفت محبتى است مر خاص را و آن محبت وجد است و وجد حرقت قلب است يعنى دل وى به محبت چنان سوخته باشد من طريق الاصابة .
يعنى نه چنان باشد كه گويد و داند و بس ، كه نه هر گويندهاى و دانندهاى يابنده بود از آن كه دانش نان و آب سيرى و تشنگى دفع نمىكند يعنى كفايت نباشد
هامش
( 1 ) - سورهء بقره 2 آيهء 165
( 2 ) - در خلاصه محو است از صفحهء 12 ج 4 شرح تعرف نقل شد .