كه به زبان مقر آيد يا به دل بداند كه هست و ليكن بايد كه هستى وى چنان اندر سر وى اثر كند كه هيچ هست را اندر سر وى بيش راه نماند كه گويندهء آتش و دانندهء آتش ، سوختهء آتش نيست .
باز گفت چون اين محبت وجد اندر بنده پديد آيد و آن اصابت است كه بيابد نه آن كه بگويد يا بداند و بس ، نشان يافتن آن باشد كه اندر وى نه رؤيت نفس ماند و نه رؤيت خلق ماند ، نه رؤيت اسباب ماند نه رؤيت احوال ماند يعنى چون رؤيت نفس ساقط گردد عجب نماند و مراد نماند و شهوت نماند و با دوست خصومت نماند . و چون رؤيت خلق نماند ريا نماند و اعتماد نماند و صحبت نماند و عشرت نماند . و چون رؤيت اسباب نماند غنى نماند و دنيا نماند و عز نماند و [ وطن ] « 1 » نماند و چون رؤيت احوال نماند مجرد گردد اندر هر دو كون [ او را هيچ ] « 1 » حال نماند بيش نه مر خود را خدمت بيند نه طاعت بيند [ و نه در ] « 1 » باطن خود معرفت و توحيد بيند و ديگران بينند و ندارند [ و او ] « 2 » دارد و نبيند .
باز گفت : و اندر دو چيز غرقه گردد يكى اندر ديدن آن چه از « 3 » حق تعالى را است و ديگر اندر ديدن آن چه آن حق تعالى است يعنى آن كه آن حق است منت است و آن چه مر حق تعالى را است عبوديت است . چون نظارهء منت وى گشت فراغت ديدن غير وى نيابد و چون نظارهء عبوديت گشت فراغت صحبت غير وى نيابد . اندر هر دو كون او را با هيچ چيز و با هيچ كس صحبت نماند ،
هامش
( 1 ) - در اصل خلاصه محو است از ص 13 ج 4 شرح تعرف نقل شد
( 2 ) - در متن خلاصه محو است و از ص 13 ج 4 شرح تعرف نقل شده است
( 3 ) - در متن خلاصه : مر ولى : من هم خوانده مىشود كه با عربى آن مندرج در ص 110 التعرف بل يكون مستغرقا فى روية ما للّه و ما منه منطبق است ولى چون آوردن من عربى در عبارت فارسى سازوارى و سابقه نداشت ، كلمه از با توجه به ص 13 ج 4 شرح تعرف قيد گرديد .