تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصه شرح تعرف ( فارسى ) — صفحة 353

مساهمون:

ص٣٥٣
باز تفسير كرد گفت : آن كه همىگويد كه عيش او را باشد از آن گفت كه هر كس كه محب به حقيقت باشد ، عيش وى خوش باشد از بهر آن كه محب لذت يابد به هر چه به وى رسد از دوست ، خواهى محبوب گير و خواهى مكروه . و معنى آن كه گفت او را عيش نباشد آن است كه اين محب همىجويد كه به دوست رسد تا از دوست نصيبى بردارد و از حق تعالى لذت جستن محال است از بهر آن كه چون بنده به مقام حقيقت رسد او را دهشت افتد و او را از صفات وى مستوفى كنند تا از صفت وى با وى چيزى نماند و چنان متحير گردد كه خود خبر ندارد كه من كجايم و چه مىكنم . چون صفت چنين گردد عيش نماند يعنى عيش مخلوقان به لذت است و لذت به بقاى اوصاف است تا نفس قايم است و صفات وى اندر وى قايم است به هر صفتى لذت يابد اندر خور آن صفت : به يد لذت لمس و به دهان لذت ذوق و به انف لذت شم و به عين لذت نظر و به اذن لذت سماع و به لسان لذت عتاب و مناجات و به قدم لذت قيام به خدمت و به قلب لذت فكر و به سر لذت مشاهدت . بقاى اين اوصاف اين لذات واجب [ كند و چون محبت ] « 1 » حقيقت گردد حقايق حق تعالى بر محب غالب گردد و چون [ مغلوب گشت ] « 1 » بىصفت گردد از اين لذت حواس با وى هيچ چيز نماند [ او ] « 1 » را عيش نماند . باز گفت محبت بنده مر خداوند را عز و جلّ تعظيمى [ باشد ] « 1 » كه به سر وى اندر آيد كه روا ندارد تعظيمى غير او را يعنى صفت محب نباشد مگر ذل و صفت محبوب نباشد مگر عز . پس محب پيوسته نظارهء عز حق تعالى كند و عز تعظيم واجب كند . هر چند عز و تعظيم حق تعالى بيش بيند ذل خويش بيش بيند فلا يزال يزداد فى نفسه ذلا لما يرى من تعظيم الحق فى سره . چون
هامش
( 1 ) - در خلاصه محو است از ص 10 ج 4 شرح تعرف نقل شد .