[ قيا ] مت مؤمنان را ديدار باشد پيش از گذشتن صراط ، تا ايشان اندر مشاهدت حق تعالى مغلوب گردند . چون از صراط بگذرند و به دوزخ اندر آيند و بگذرند از الم دوزخ خبر ندارند .
پس بزرگان گفتهاند كه چون حق تعالى ما را بىعلت دوست داشت محال باشد كه ما او را به علت دوست داريم . اگر بنوازد دوست داريم و اگر براند و خوار كند هم دوست داريم تا محبتى بىعلت ، شكر محبت بىعلت ازلى گردد .
باز سهل عبد اللّه گفت هر كه خداى عز و جلّ را دوست دارد عيش او را است و هر كه خداى تعالى را دوست دارد او را عيش نباشد . و اين لفظى است كه به ظاهر تناقض دارد و لكن به حقيقت تناقض نيست و مر اين را تأويلها است : يعنى هر محبى را با محبوب خويش عيش باشد و ليكن شايد كه مر آن محبوب را بدلى يابند بهتر از وى . باز چون حق تعالى را بدلى نيست پس محبت وى كمال عيش است كه از اين برتر عيش نيست و بر اين عيش بدل نيست . و اما آن كه گفت « فلا عيش له » اى : فلا عيش له مع غير الحق ، چون او را با حق تعالى عيش بود با غير حق عز و جلّ عيش نباشد . و شايد كه اى :
لا مراد له ، پس محبت را مراد نباشد بدين معنى او را عيش نباشد . و شايد كه :
لا عيش له فى ظاهره و له العيش فى باطنه . محب به حقيقت ، گريزان باشد از غير حبيب از بيم آن كه تا او را از دوست مشغول نكنند . چون خلق حال ظاهر وى بينند و ناآميختن و [ گريختن ] « 1 » چون ديوانگان گويند لا عيش له و ليكن مر او را اندر باطن عيشى « 2 » است كه هر دو كون از آن عيش وى غافلند . خلق پندارند كه او را عيش نيست و اصل عيش خود مر او را است و بس . « فهو - العيش » به باطن باز گردد و « لا عيش له » به ظاهر .
هامش
( 1 ) - در اصل محو است از ص 9 ج 4 شرح تعرف نقل شد
( 2 ) - اصل : عيش