حق بودى نه ممقوتهء حق . پس چون نفس ممقوتهء حق است دشمن به [ طبع ] « 1 » به درگاه باز نيايد ، او را جز به قهر آوردن روى ندارد و قهر وى ، مر وى را از مراد جدا كردن است .
بنگرد تا اندر هر دو كون چيست كه نفس را آنجا اوميد است از همه مر او را جدا كند . چون چنين كرده باشد ، باشد كه به درگاه آيد و باشد كه راه نيابد . بزرگان گفتهاند ابى اللّه ان يحيى نفسا حتى يميتها باماتة شهواتها .
باز ابو عبد اللّه النباجى گفت : محبت اندر مخلوقان لذت است و اندر خالق استهلاك است يعنى محبتى كه بر مخلوقان باشد ميان محب و محبوب مجانست اتحاد « 2 » است به معنى اتفاق شخصين و صفتين . و چون مجانست باشد مخالطت باشد و ممازجت باشد و از مخالطت و از ممازجت تلذذ افتد يا به سماع يا به نظر يا به فعل . باز چون محبت به خالق باشد ميان مخلوق و خالق مجانست نباشد نه به ذات و نه به صفت نه به فعل ، و چون مجانست از ميان برخيزد تلذذ برخيزد .
باز گفت : معنى استهلاك سه چيز است : يكى آن كه باقى نباشد مر ترا حظى ، و دوم آن كه مر محبت ترا علت نباشد ، سديگر آن كه تو قايم به علت نباشى يعنى چون محبت حق تعالى بر وى مستولى گردد ، مقهور و مجبور حق تعالى گردد و مقهور و مجبور را صفت نباشد بىصفت گردد به معنى مقهورى .
چون بىصفت [ گشت تلذذ ] « 3 » نماند كه تلذذ و حظ صفت ملتذ « 4 » است و نيز تلذذ صفت [ نفس است ] « 3 » چون نفس اندر محبت حق تعالى مقهور بود ، چون مقهور گشت مستهلك شد و مستهلك را لذات نباشد و بزرگان گفتهاند كه اندر
هامش
( 1 ) - در خلاصه محو است از ص 6 ج 4 شرح تعرف نقل شد
( 2 ) - در اصل :
ايجاد و تصحيح با توجه به معنى و ج 4 ص 6 شرح تعرف است
( 3 ) - در اصل خلاصه محو است از ص 6 ج 4 شرح تعرف نقل شد
( 4 ) - شرح تعرف ص 6 : متلذذ