تكلف گردد و خدمت طبع . باز چون محبت ناقص باشد [ نشاط ] « 1 » نباشد ترك خدمت طبع باشد و خدمت تكلف .
باز ديگرى گفت كه محبت موافقت است . و اين آن باشد كه آن چه فرموده است و بفرمايد بكند و از آن چه باز دارد بازايستد و راضى بودن بدانچه حكم كند و تقدير كند . يعنى فرمان كار نابستن ، استخفاف آمر است و از نهى دور نابودن ، با ناهى منازعت كردن است و به قضا و قدر راضى نابودن از قاضى و قادر استغنا نمودن است يا او را متهم داشتن است . نيز چون نيازمند مر بىنياز را خلاف كند از بىنياز طمع موافقت داشتن محال بود . از بهر آن كه چون نيازمند موافقت كند ، بىنياز را رسد كه خلاف كند اما چون نيازمند خلاف كند بىنياز موافقت كى كند .
باز محمد بن على الكتانى گفت محبت آن است كه دوست بر خويشتن بگزينى يعنى هلاك خويش اندر رضاى دوست روا دارى و مراد دوست را بر مراد خويش مقدم دارى . از بهر آن كه چون مراد دوست را مقدم كردى بر مراد خويش ، هر چيزى كه از تو فايت گردد ، فايت نيست زيرا كه چون دوست به دست آمد همه به دست آمد هر چند ندارى و چون دوست از دست رفت همه از دست رفت هر چند دارى .
باز ديگرى گفت كه محبت آن است كه آن چه دوست دارى ايثار و ترك كنى از بهر آن كس كه مر او را دوست مىدارى . يعنى « ما تحب » بسيار است : دنيا است و جاه است و راحت است و مال است و خلق است و نفس است و عقبى است و هر آن چه جز حق است كه نفس مر غير حق را محب به طبع است و [ مر حق را ] « 2 » به تكلف از بهر آن كه اگر صفت نفس محبت حق بودى محبوبهء
هامش
( 1 ) - در خلاصه محو است و تصحيح قياسى
( 2 ) - در خلاصه محو است به قياس سياق عبارت و توجه به ص 5 شرح تعرف ج 4 تكميل شد