اگر اشتقاق از اينجا باشد او را هوا بدان معنى گويند كه همه مرادها و هر چه جز دوست است از وى ساقط گردد . و گروهى گفتند كه اشتقاق هوا مراد و ميل است چنان چه فرمود :
« وَ نَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوى »
« 1 » بر اين قول معنى آن باشد كه همه ميل و مراد وى مراد دوست گردد .
و گروهى گفتند كه اشتقاق هوا از آن معنى است كه كليت وى مشغول آن چيز گردد همه او را بيند . پس به درجهء هفتم بگذرد و آن عشق است و عشق هم محبت است و ليكن چون از حد در گذرد عشق خوانند و اشتقاق عشق از عشقه گرفتهاند و عشقه آن گياه باشد كه اندر درخت پيچد تا درخت را خشك كند عشق نيز چون به كمال رسد قوا را ساقط كند حواس را از منافع منع كند ، طبع را از غذا منع كند ، ميان محب عاشق و خلق ملال افكند ، از صحبت غير دوست سآمت گيرد ، همهء معانى از نفس وى جذب كند يا بيمار كند يا ديوانه كند و به عالم برماند يا هلاك كند .
اكنون باز گرديم به صفت محبتى كه ميان حق تعالى و ميان بنده باشد . اما قول اهل اصول آن است كه محبت از حق تعالى مر بنده را ارادت خير است و محبت بنده مر حق تعالى را طاعت ، و به شاهد بندهاى كه وى مر خداوند خود را مطيعتر باشد گويند خداوند را محبتر است . باز محبت حق عز و جلّ و عداوت وى هر دو ارادت است و ارادت يك صفت است و لكن حق عز و جلّ به يك ارادت همه چيزها خواهد چنان كه به يك علم همه چيزها داند ، علم متغير نگردد و لكن معلومات متغير گردد .
هر معلومى را بر حسب آن كه آن معلوم است به همان علم قديم بداند ، همچنين نيز مرادات را به يك ارادت خواهد . ارادت متغير نگردد اما مرادات متغير گردد پس هر مرادى ( كه ) را بر حسب آن كه آن مراد است بخواهد به
هامش
( 1 ) - سورهء 79 النازعات آيهء 40 .