حال بقاى نفس باشد و نفس باقى بايد تا به ذاكر بياميزد و با ذكر الفت گيرد باز از اينجا چون بگذرد آثار حقايق حق تعالى بر وى غلبه گيرد تا نفس را از نفس فانى گرداند . بدان معنى كه اندر حال ذكر چون او را مشاهدهء مذكور پديد آيد هيبت جلال مر او را چنان نيست گرداند كه اگر بلاى هر دو كون بر وى نهى خبر ندارد و مشاهدهء لطف و جمال چنان بر وى غلبه گيرد كه اگر نعمت هر دو كون او را بخشى و دهى خبر ندارد . فانى گشتن نفس بدين معنى باشد .
قال النبى صلى اللّه عليه و سلم : بينا اهل الجنة فى الجنة اذا اطلع « 1 » عليهم الرب جل جلاله فيتيهون عن نعيم الجنة و حورها و قصورها ثمانمائة الف عام . باز گفت :
و ذكر علا منى المفارق و الذرى * يجل « 2 » عن الادراك بالوهم و الفكر
و گفت ذكرى ديگر آن است كه از سر اندر گذشت و به بزرگى به جاى گاهى رسيد [ كه آن را به فهم ] « 3 » و فكرت همى اندر نتوانم يافتن تا از وى عبارت كنم و اين مقام [ حيرت است ] « 3 » يعنى بدان مقام اول فناى نفس بود و ليكن از صفات وى چندانى باقى بود كه بدانست كه همى چه بينم . باز وصف توانست كردن مر آن را كه همىديد ، باز در اين مقام به غلبه به جايى رسيد كه چون بينم ندانم كه همى چه بينم و چون انديشم ندانم كه همى چه انديشم مبهوت و متحير فروماندهام چيزى كه ندانم چگونه باز گويم و از وى نشان چگونه دهم و دليل آن است كه چون خطاب آيد و سؤال آيد مر انبياء را عليهم السلام كه :
ما ذا احببتم « 4 » ؟ مغلوب گردند از هيبت خطاب جواب دهند كه : لا علم لنا . علم
هامش
( 1 ) - شرح تعرف ج 3 ص 159 : اذ طلع
( 2 ) - در متن خلاصه كلمه نقطه ندارد بدين صورت لحل و در شرح تعرف يحل
( 3 ) - آن چه در داخل قلاب قرار دارد در متن خلاصه محو گرديده و منقول است از ج 3 ص 159 شرح تعرف .
( 4 ) - اجبتم نيز مىتوان خواند ليكن در اصل خلاصه به نحوى كه نقل گرديده اعراب گذارده شده است .