صفت خود قايم است و آن كثرت ياد از بهر آن است كه مشاهده تمام نگشته است و محبت وى و ذكر وى صفت وى باشد و اين ذكر را ياد كردن خوانند .
باز از اينجا بگذرد :
و ذكر « 1 » اليف النفس ممتزج بها * يحل « 2 » محل الروح فى طرفها يسرى
و گفت ذكرى ديگر آن است كه با نفس الفت گرفته و با وى آميخته است هم چون جان اندر اطراف همىگردد و همىرود . يعنى آن ذكر اول ياد كردن بود و ياد كردن فعل است و بين الفعل انقطاع و غفلت روا باشد و چون آن به تكلف بسيار گردد ، هر چند بيش ياد كند شوق بر شوق زيادت گردد پس طبع گردد از تكلف به طبع بازآيد ، از ياد كردن كه فعل است يادداشت گردد و صفت گردد فعل از فاعل جدا گردد اما وصف از موصوف جدا نگردد و هم چنان گردد ياد مر اين بنده را چون جان كه اندر كالبد باشد و هم چنان كه اگر جان جدا گردد حيات زائل گردد و موت لازم آيد ذكر همچنين گردد و هم چنان كه لذت حيات اندر اطراف وجود عمل كند « 3 » لذت ذكر نيز هم چنان عمل كند . و آنگاه كه فعل باشد اندر ذكر مختار باشد خواهد ياد كند و خواهد نكند چون صفت گردد مجبور گردد نتواند كه ياد نكند . باز گفت :
و ذكر يعرى « 4 » النفس عنها و انها « 5 » * لها متلف من حيث يدرى و لا يدرى « 6 »
و گفت ذكرى ديگر است كه نفس را از نفس برهنه كند از بهر آن كه آن ذكر مر نفس را هلاك كند اندر آنجا كه داند و نداند . يعنى اين ذكر برتر است كه ذكر دوم با نفس ممتزج بود و نفس را با وى الفت بود و امتزاج و الفت نفس ،
هامش
( 1 ) - التعرف ص 106 : فذكر .
( 2 ) - اصل خلاصه : تحل
( 3 ) - در متن خلاصه : عمل كند محو است با توجه به معنى و ص 159 ج 3 شرح تعرف قيد گرديد .
( 4 ) - التعرف ص 106 يعزى و شرح تعرف : به غير و صحيح همان است كه در متن خلاصه آمده است
( 5 ) - التعرف : لانه
( 6 ) - التعرف همان صفحه : تدرى و لا تدرى