سؤال نيايد ، باز ذاكر نظارهء مذكور است و حق مذكور شايد و تا مشاهدت سر درست نگردد ذاكر « 1 » حقيقت نگردد از آن كه ذكرى كه نه از مشاهدت باشد يا غيبت باشد يا بهتان باشد و غيبت و بهتان بر حق تعالى ( بنگر ) چگونه باشد .
چون ذكر حقيقت مشاهده واجب كند مر مذكور را اين ذاكر با مذكور است .
گفت ترا كه ذاكرى دادم كه مرا يافتى اندر ذكر از اين بهتر ترا چه دهم ، باز سايل را اگر خواهم دهم و اگر خواهم ندهم . انشدونا للنورى :
اريد دوام الذكر من فرط حبه * فيا عجبا من غيبة الذكر فى الوجد
گفت من همىخواهم كه بسيار ياد كنم او را از بسيارى محبت وى .
يعنى هر كه چيزى دوست دارد پيوسته [ بر زبان وى ] « 2 » ذكر وى رود كه كثرت ذكر از فرط محبت خيزد . پس نورى [ چنين گويد ] « 2 » از فرط دوستى كه من او را همىدارم خواهم كه از ياد وى هرگز نياسايم و ليكن همىنتوانم از آن كه مرا كارى عجب پيش آمده است و آن است كه اندر وجد از ذكر غايب گشتهام .
باز گفت :
و اعجب منه غيبه الوجد تارة * و غيبة عين الذكر فى القرب و البعد
و از اين عجبتر آن است كه گاهگاه نيز از وجد همى غايب گردم . يعنى واجد كه از وجد خبر دارد هنوز بقيتى از وى باقى است ، چون مشاهدت غلبه گيرد بيش خبر ندارد كه مرا چه افتاده است سوزشى باشد كه از سوزش خبر ندارد . و نيمهء بيت ديگر گفت : و از اين عجبتر آن است كه عين ذكر از من غايب است اندر قرب و اندر بعد . يعنى چون قريب باشم از هيبت جلال ، نيارم ياد كردن ، و چون غايب باشم از شرم حجاب نيارم ياد كردن . بزرگان گفتهاند :
هامش
( 1 ) - شرح تعرف ج 3 ص 155 : ذكر .
( 2 ) - آن چه در داخل قلاب قرار دارد در خلاصه محو است و با توجه به ص 155 ج 3 شرح تعرف افزوده شده است .