مىترسم . يعنى مرا خوف از آن نه بدان است كه مرا به دوزخ برى از بهر آن كه عذاب بر نفس افتد و صد هزار نفس فداى دوست است . باز گفت :
انى و كيف و انت لى « 1 » * الف يفوق مدى « 2 » السمير
گفت چگونه باشد و چرا باشد خوف من از اين و تو مرا آن دوستى كه از همه سميران اندر گذشتهاى و سمير آن باشد كه با تو سمر گويد تا ترا با وى انس و آرام افتد . يعنى تو مرا از همه مونسان اندر گذشتهاى با جز تو مرا هيچ انس نمانده است و مر مرا با تو الفتى افتاده است كه بر سر من ذكر غير تو نمانده است پس خوف من از عذاب مصير كى باشد . باز گفت :
توفى السرائر سرها * و تحوط مكنون الضمير
گفت تو سر همه سرها تمام بدهى و نهان همه ضميرها بدانى . يعنى چون تو از سرها آن دانى كه غير تو نداند خوف از تو بايد نه از غير تو و چون تو آن توانى كه كسى نتواند هيبت از تو بايد نه از غير تو . و نيز سر من به تمامى فروگرفتهاى كه غير ترا اندر سر من جاى نمانده است خوف غير ترا راه كى باشد . باز گفت :
انى « 3 » اجلك ان اج . . . * ل سواك للخطر الحقير
گفت و ليكن من ترا از آن بزرگتر دانم و از آن بزرگتر دارم كه من جز ترا بزرگ دارم از بهر آن كه خطر آن چيزها اندر جنب تو حقير است .
يعنى من كه از غير تو همىنترسم از بهر آن همىنترسم كه جاى ترسيدن نيست و ليكن هيبت و بزرگى تو چنان سر من فروگرفته است كه هيچ بزرگى را نزديك من مقدار نمانده است .
هامش
( 1 ) - شرح تعرف ج 3 ص 134 بى و يد
( 2 ) - شرح تعرف ج 3 ص 134 بى و يد
( 3 ) - در متن عربى التعرف ص 99 و همچنين شرح تعرف ج 3 ص 134 چنين است : لكن اجلك . .