خويش را جرعهها همىخوراند و جرعه چيزى بود كه مر آن را به كراهيت فروخورند . باز گفت :
فقر و صبر هما ثوباى تحتهما * قلب يرى ربه الاعياد و الجمعا
گفت آن خلعت كه فردا خواهم پوشيدن دو چيز است : فقر است و صبر است كه اين هر دو جامهء منند و در زير اين دو جامه دلى است كه عيدهاى وى و آدينههاى وى خداوند وى است نه چيزى ديگر .
باز گفت :
احرى الملابس ان تلقى الجيب بها * يوم التزاور فى الثوب الذى خلعا
گفت سزاوارترين لباسى كه دوست را اندر آن لباس بينى روز زيارت ، آن جامه باشد كه چون به ديدار دوست روى خويشتن را به خلعت دوست بيارايى تا بداند كه هر چه دارى از آن وى دارى كما قال النبى صلى اللّه عليه و سلم : ان اللّه تعالى اذا اعطى عبدا نعمة احب ان يرى اثر نعمته عليه . باز گفت :
الدهر لى ماتم ان غبت يا املى * و العيد ما دمت لى مرأى و مستمعا
گفت روزگار مرا همه ماتم است چون تو از من غايب گردى يا اوميد دل من و روزگار مرا همه عيد است چون ترا بينم يا از تو شنوم .
باز گفت بزرگى را پرسيدند كه چيست آن كه مر توانگران را همىبازدارد از نيكويى كردن به افزونى كه از ايشان افزون آيد با اين طايفه ؟ گفت سه چيز است : يكى آن است كه آن چه اين توانگران دارند پاك نيست و اين طايفه خاصگيان خداى تعالىاند و هر چه با خاصگيان وى كنند پذيرفته باشد و خداى عز و جلّ جز پاك نپذيرد .
و ديگر علت آن است كه اين طايفه مستحقند مر همه نيكويى را و هر كه چيزى به استحقاق كند بركت و ثواب آن بيابد ؛ باشد كه توانگران اهل اين