است و علم را شرف به مقدار معلوم است . و از بهر آن او را سماوى و ربوبى گفت كه بىواسطه است ، ملهم حق است و ملهم عبد . فريشتگان را تبليغ وحى است تا واسطه گردند ميان انبياء و ميان حق تعالى و مر انبياء را تبليغ رسالت است تا واسطه گردند ميان خلق و ميان حق تعالى . باز الهامى كه حق تعالى اندر دل بنده نهد آنجا واسطه نيست .
و گفت اندر اين علم فايده باشد مر خداوندان اين علم را . يعنى از اين علم فايده آن كس بردارد كه مر او را اندر اين مشرب نصيب است .
و گفت علم اين طايفه را آن كس شناسد كه تمام باشد و گزيده باشد و خاص باشد .
و باز گفت و هر مقامى را آغاز است و نهايت است و ميان ايشان احوال متفاوت است يعنى دانستن آغاز و نهايت مقامات از طريق مشاهدت نيست و ليكن مثال آن آن است كه آغاز حال خوف است و ترك معاصى دليل خوف است اما نفس خوف را مشاهده « 1 » نيست ، باز نهايت خوف آن است كه به حد قنوط رسد و اندر اين دو ميان ، احوال مختلف ، مر يكى را خوف بيشتر و مر يكى را كمتر و در مقابلهء اين مقام رجاء است . اول وى شتافتن است به طاعت و نهايت وى امن است و ميان بدايت و نهايت احوال مختلف . يكى را رجاء بيشتر و يكى را كمتر و كمال خوف و رجاء اندر قطعيت و وصال افتد . چون خوف به حدى رسد كه او را جز بيم قطعيت نماند كمال خوف باشد و چون رجاء به حدى رسد كه او را جز اوميد وصال نماند كمال رجاء باشد .
باز گفت و مر هر مقامى را علمى است و سوى هر احوالى اشارتى است يعنى هر آن كسى كه او را اندر باطن حالى پديد آمد آن ظهور حال از مشاهدهء سرّ است . يا شاهد جلال گشت تا حالش خوف گشت ، يا شاهد جمال گشت تا
هامش
( 1 ) - اصل : مشاهد و كلمهء مشاهده با توجه به ص 82 ج 3 شرح تعرف نقل شد .