خويش گم كنند . اگر هر دو كون به ايشان دهند بر دوست بدل نيارند و از نظارهء دوست به نظارهء غير نپردازند و به فرمان دوست مشغول باشند و به غير وى اميد ندارند و ظاهر و باطن ايشان از كل وجوه و جميع معانى مستغرق دوست گشته باشد « 1 » و از مراد و اختيار و از جميع معانى و صفات خويش فانى گردند و به صفات و مراد دوست قايم گردند . هر چه در ايشان پيدا شود ارادت دوست باشد بدين چيز مختص و مصطفى و مصطنع گردند .
گفت چون بدين مقام رسيدند بشناسند كه ما اولياى خداييم و متحقق گردند به ولايت خويش . چون شرط ولايت بىمرادى و بىاختيارى است ، خود را بىمراد و اختيار بينند ، همه مراد از دوست بيابند و هيچ مراد نطلبند كما قال النبى صلى اللّه عليه : لو اقسم على اللّه لا بره . يعنى ولى هر چه خواهد يابد و لكن نخواهد . و گفت صاحب اين ولايت محفوظ باشد از نگرستن به خويشتن تا عجب به وى اندر نيايد و مر او را از خلق ربوده باشند به معنى نگرستن به ايشان به حظ تا او را اندر فتنه نيفكنند يعنى نظارهء خلق نباشند تا به ريا نيفتند .
و گفت اين ولى محفوظ باشد از آفات بشريت هر چند طبع بشريت اندر وى قايم باشد و خوش نيايد مر او را حظى از حظوظ نفس ، خوشآمدنى كه مر او را فتنه گرداند تا مر او را و دين او را زيان دارد لان حقيقة المحبة ترك مراده لمراد حبيبه . و قال النبى صلى اللّه عليه و سلم :
و الذى نفسى بيده لن يخلص الايمان فى قلب مؤمن حتى يكون اللّه و رسوله احب اليه من نفسه و اهله و ماله و ولده . پس بنده به طبع مؤاخذ نيست به قصد مؤاخذ است .
هامش
( 1 ) - اصل : باشند