بدين ماند [ بر ] همين قياس . [ و ] چون به اتفاق ، متحرك نباشد مگر به حركت و ساكن نباشد مگر به سكون وحى به حيات و ميت نباشد مگر به موت و ديگر صفات همچنين ؛ درست شد كه باقى نباشد مگر به بقاء و روا نباشد كه چيزى باقى بود به نفس خويش . باز گفت و روا نبود كه اين عرض باقى بود به بقاى اندر وى . از بهر آن كه هر چيزى كه به خود قايم نباشد ، غيرى چگونه به وى قايم باشد از بهر آن كه بقاى غير بقاى وى نبود . پس باطل گشت آن كه مر عرض را بقاء باشد و چون چنين است واجب آيد كه قوت هر فعلى « 1 » غير قوت فعل ديگر باشد و اگر نه چنين بودى خلق را به خداى عز و جلّ حاجت نبودى وقت فعل ، آنگاه معنى نبودى قول خداى عز و جلّ كه فرمود :
« يا أَيُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللَّهِ وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ »
« 2 » و نيز
« إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ »
« 3 » معنى نبودى . يعنى اين امر است كه گفت بگوييد استعانت از تو مىخواهيم اگر استطاعت اعضاى سليم بودى و اگر اين قوت باقى بودى ، يافته را ، گفتن كه : بده ! محال بودى . درست شد كه استطاعت اعضاى سليم نيست و قوت باقى نيست و ليكن قوتى است عرض بىبقاء تا چون آن قوت يا آن طاعت سپرى گردد مرا از وى قوتى ديگر بايد ، طاعت ديگر را تا سؤال :
إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ
را فايده باشد .
نيز به نزديك جبريان بنده را فعل نيست . و نزديك معتزليان بنده را از خداى تعالى يارى به كار نيست پس چون بنده گفت :
« إِيَّاكَ نَعْبُدُ »
« 4 » به عبادت مقر آمد و عبادت فعل او است از مذهب جبرى بيزار گشت و چون گفت :
إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ
، مقر آمد كه بىاعانت وى هيچ كار نتواند كردن
هامش
( 1 ) - در متن : هر فعلى كه آمده و با توجه به معنى كه زايد است و در شرح تعرف هم نيست ص 200
( 2 ) - سورهء 35 فاطر آيهء 15
( 3 ) - سورهء 1 فاتحة الكتاب آيهء 4
( 4 ) - سورهء 1 فاتحة الكتاب آيهء 4