تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 57

مساهمون:

ص٥٧
سلطان همين دكان توتون‌فروشى پهلوى دكان من از اوست او سال قبل به مكه مشرف شد و فوت كرده ألآن پسرانش هستند من بفوريت برخواستم خودم را به ايشان معرفى نمودم پسر بزرگ او داماد خالهء مادرى من بود بالأخره احوال خاله را پرسيدم پسر كوچك مرا برداشت و بهمراه او به منزل خاله رفتيم خيلى خوشحال شدند و با من گرم گرفتند اثاثيه مرا از خانهء آن خياط به منزل خود آوردند ديگر ظهر و شب در منزل ايشان بودم از حسن اتفاق يكى از دخترانش بيك نجفى شوهر كرده بود او هم با شوهرش بسامره رفته بودند فرداى آن روز ، برگشتند ايشانهم از آمدن من مشعوف شدند ايشان روز بعد بنجف رفتند و به خواهر من اطلاع داده بودند روز بعد من خود تنها به سمت نجف حركت كردم ولى متفكر بودم لدى الورود كجا وارد شوم و از كه جويا شوم و بكدام مدرسه بروم اما همين كه ماشين توقف كرد مسافرين پياده ميشدند تا من پياده شدم مثل اينكه آثار ايرانى در من
جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 57 | الشيخ محمد جواد الخراساني