تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 55

مساهمون:

ص٥٥
الفضل عليه السلام مشرف شده زيارت كرديم و بيرون آمديم ، حاج عبود همانساعت عزم نجف نمود او را آوردم به محل سيارات برسانم در بازار قبله بيكى از دوستانش كه خياط بود برخورد و مرا به او معرفى نمود او گفت بيايد به منزل من و هرچند روز هست وارد بر ما باشد بالأخره حاج عبود بنجف حركت كرد من برگشتم بحرم سه روز در كربلا بودم گاهى بلب شط ميرفتم گاهى بخيمه‌گاه و گاهى درد و حرم و در صحن مقدس و آن روزها در خود نبودم بهر جهت كه نگاه ميكردم صحنهء عاشورا در نظرم مجسّم ميشد لشكر عمر سعد ميديدم غربت امام حسين عليه السلام را با يارانى قليل ميديدم ، كشته‌ها ميديدم صحنهء جنگ ميديدم ، خيمه‌هاى بىياران و بىپناهان ميديدم ، زنان و دختران بىصاحب ميديدم دم بدم ميگفتم‌چه كربلاست كه آدم به هوش ميآيدصداى نالهء زينب به گوش ميآيد ، آن روز شب شد نماز مغرب و عشا خواندم قدرى نان و هندوانه