تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 59

مساهمون:

ص٥٩
از وضعش خوشم نيامد حجرهء خالى هم نبود بفكر آن شدم بمدرسهء ديگرى بروم رفتم بمدرسهء بادكوبه كه پدرم هم در آنمدرسه بوده در آنجا چندى از طلاب مشهد بودند اما آشنائى با آنها نداشتم يكنفرى را ديدم كه بنظرم آشنا ميآمد كه در مشهد او را ديده باشم ولى آشنائى رفاقتى نبود با او صحبت كردم گفتم از مشهد آمده‌ام اگر اينجا حجرهء باشد باينجا بيايم گفت اينجا حجرهء خالى نيست قدرى فكر كرد و گفت يكجائى هست كه در پيش ، جاى خمهاى آب بود خمها را بجاى ديگر منتقل كرده‌اند اكنون معطل افتاده ولى حجره نيست قابل سكونت نيست كسى در آنجا مسكن نميكند از آنجا كه من مايل بانفراد در وحدت در زندگى بودم گفتم ببينم آنجا را به من نشان داد ديدم يك زاويه است تقرينا خ خ در طول دو مترو در عرض از يكطرف يكمترو نيم اما درب دارد گفتم من كه از همه عزت گذشته‌ام و اينجا براى عزت نيامده‌ام براى مقصد من موقتا خ خ خوب است تا