تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 58

مساهمون:

ص٥٨
بود يكعرب عقالى پيش آمد و گفت انت شيخ جواد گفتم نعم گفت احلا خ خ و مرحبا خ خ معلوم شد كه ايشان شوهر خواهر من بود و بانتظار من ايستاده اثاث مرا بحمال داد و مرا به منزل برد ديدم براى ورود من تشريفاتى قرار داده‌اند و به اطلاع قبلى كه بايشان داده شده بود مهيا شده بودند دوستانشان از من ديدن كردند عصر آن روز بحرم مشرف شدم و آنچه مقصود و منظور بود با نهايت ادب بعرض آنحضرت رسانيدم و استدعاى يارى و كمك كردم روز بعد بمدرسهء مرحوم آية اللّه يزدى رفتم كه از طلاب آشناى مشهد در آنجا بودند جويا شوم ايشانرا ديدم يكى از ايشان كه بيشتر با او آشنا بودم گفت بيا بحجره من تا حجرهء خالى شود بنابراين پس از دو روز ، بهمشيره و شوهرش گفتم من بايد بمدرسه بروم گفتند منزل تو همينجا باشد فقط براى درس و بحث برو گفتم من براى مدرسه آمده‌ام نه براى خانه بهرحال اثاث خود را برداشته بمدرسه رتفم چند روز با آنشيخ بودم