شدم وارد شدندچشمم افتاد خوشحال شدم غمهايم بر طرف شد تا پياده شدند و مرا سالم ديدند آنها هم خيلى خوشحال شدند اول همه گفتند ما اثاثيهات را از كرمانشاه از مجيد گرفتيم و آورديم خوشحال شدم گفتم از پول چه ، گفتند ما او را ديديم او گفت ماشين مرا نگذاشتند برود اثاثيهاش مانده شما ببريد ما از پول كه اطلاع نداشتيم گفتم الحمد للّه پول مهم نيست فرض ميكنم خرج كردم بالأخره منزلى گرفتند و مرا هم با خود بردند آن روز و آنشب را با آنها بودم فردا آن اعمى حاج عبود ميخواست بنجف برود باقيها ميخواستند چند روز بسامرا بروند حاج عبود چون اعمى بود و كسى را همراه ميخواست مرا با او كردند روز سيزدهم هم ماه جمادى الأول بود با قطار حركت كرديم بكربلا بعد از ظهر وارد كربلا شديم ولى كربلا بر من چه كربلائى شد دست او را گرفتم بحرم حضرت سيد الشهداء عليه السّلام مشرف شده زيارت كرديم با چه حالى و از آنجا بحرم حضرت ابى
جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 54
مساهمون: الشيخ محمد جواد الخراساني
ص٥٤