تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 56

مساهمون:

ص٥٦
گرفتم خوردم بعد به خانه آن خياط رفتم او در بالاى بام براى من جائى مهيا كرده بود شام حاضر كرد گفتم من شام خورده‌ام گفت اينچنين بنا نبود شما مهمان من هستيد بعد از اين بايد در خارج غذا نخورى گفتم به چشم روز شد پس از تشرف بحرمها آمدم بر درب دكان او ساعتى نشستم و مشغول صحبت شديم و او از خود قصه‌هاى پندآميزى نقل ميكرد كه من عبرت ميگرفتم در اين اثنا بفكر اين شدم كه از او پرسش كنم از ارحام خود كه در كربلا بودند شايد اطلاعى داشته باشد جدّهء مادرى من بچه كربلا بود و دو خواهر و دو برادر آنجا داشته من تفصيلا خ خ از حال آنها و نامشان بااطلاع نبودم اجمالا خ خ نام سيد عباس كه پسر يكى از خواهرانش بود و دو سال قبل بمشهد آمده بود ميدانستم و نام سيد سلطانرا كه عموى سيد عباس بود شنيده بودم به آن خياط گفتم من اينجا ارحامى دارم سيد عباس و سيد سلطان شما اينها را مىشناسيد گفت سيد عباس كه در كربلا نيست اما سيد