بيشتر ميشد حمام نرفته بودم با اينكه ده روز در بين راهها با جادههاى خاكى كه همهاش گرد و خاك بر بدن و لباس نشسته بود و عرق زياد كرده بدنم سخت چركين ، لباسهايم كثيف و سياه از گرد و خاك و روغنى از كمك كردن به خرابى ماشين ، وضع رقتبارى در من بوجود آمده بود خودم متنفر بودم بالأخره بر اين شدم كه بروم لب شط هم خو را شستشوئى بدهم و هم لباسها را با همان آب بىصابون بشويم لااقل طهارت ظاهرى و نظافت ظاهرى احراز كنم از دجله پرسش كردم پرششكنان بدجله رسيدم موضع خلوتى پيدا كردم همه لباسها را از عبا و قبا و عمامه و پيراهن و زيرجامعه در همان آب با اينكه قدرى هم گلآلود بود شستم و خشك كردم و خودم را هم شستشو دادم و غسل زيارت كردم و به راه افتادم باز همچنان به حال حيرت و تفكّر ميآمدم تا نزديك بازار رسيدم ناگهان ديدم يك ماشين رسيد و توقّف كردم ديدم همسفران نجفى كه از تهران از ايشان جدا
جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 53
مساهمون: الشيخ محمد جواد الخراساني
ص٥٣