گويا اهل ديوانيه بود فردا صبح به محل خود رفت سه روز بر همين منوال روزها در حرم و صحن ميگذراندم و شبها بمسافرخانه ميرفتم و ميخوابيدم گاه گاهى هم كردش ميكردم ببينم آشنائى پيدا ميكنم هيچكس به چشم نميخورد روز چهارم غربت در من اثر كرد از يكطرف تنهائى و ناشناس از طرفى بيخرجى بودن از طرفى عزّت نفس مانع بود كه خود را به كسى يا لا اقل بعلماء كاظمين ع معرفى كنم همچنان حيران و سرگردان در كار خود بودم قدم از صحن بيرون گذاردم متحير و متفكر و رو به كسى و جائى ندارم ناگهان به ياد غربت مسلم ابن عقيل افتادم كه در كوچه هاى كوفه سرگردان ميگشت اشك از چشمانم بر رخسارم جارى شد و روز در نظرم شب گشت برگشتم و توجهى بامامين كردم كه بالأخره من وارد بر شما و ميهمان شما هستم و همجوار فرزند شما و پدر شما بودهام از وضع لباس و بدنم هم خيلى ناراحت بودم لباس تبديل كه نداشتم از مشهد كه حركت كرده بودم تا آن روز كه پانزده روز با
جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 52
مساهمون: الشيخ محمد جواد الخراساني
ص٥٢