شخص شاگرد شوفرش هم همسّن من بود از اهل بغداد او را هم قاچاق آورده و ميبرد ولى پسرى بود جلف و مرا آزار ميداد هرچند در راه در پنچريهاى ماشين و خرابيهايش به او كمك ميكردم منظور نميكرد بهر شهر كه ميرسيديم مجيد ما را رد ميكرد تا رسيديم بقصر شيرين مشكل اين بود كه مسافرين او هم همه عرب بودند و از همه جواز و تذكره ميخواستند از حسن اتفاقا سيّارهاش در دو فرسخى قصر پنچر شد و هيچ وصله نداشت مجبور شد بقصر رفته و وسائلش را بياورد و تا درست شد ظهر شد چون وارد قصر شد جلوى ماشين را گرفتند براى مطالبه تذكره گفت اينها مدتيست در آفتاب بودند لطفا اجازه دهيد داخل گاراژ شويم و در سايله مطالبه كنيد چون وارد گاراژ شد به من و شاگردش اشاره كرد فورا خ خ در پناهى مخفى شديم تذكرهها را از باقى گرفتند و بردند بعد از آن بيرون آمديم دو روز در قصر توقف كرد روز سوم سه ساعت از آفتاب برآمده بود سوار شديم و از قصر خارج
جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 47
مساهمون: الشيخ محمد جواد الخراساني
ص٤٧