گشتيم هنگام خروج مجيد به من گفت چون شما از بيراهه ميرويد ممكن است در بين راه مصادف با حرامى شويد اگر پولى دارى به من بده همراه خود نداشته باش منهم ده تومان داشتم به او دادم چند كيلومتر كه دور شديم من و شاگردش را پياده كرد يك كوزه آب و يكسفره نان بما داد و از بيراهه راهى را بشاگردش نشان داد از پشت كوهها و تپهها و خود روانه بمرز شد ما با هم در آفتاب سوزان به راه افتاديم كوزه آب در دست من بود او هرچه تشنه ميشد كوزه را از من ميگرفت و مىخورد ولى من با تشنگى صبر كردم چون اولا يبالى به نجاست و طهارت بود و نظيف هم نبود من از خوردن آب اجتناب ميكردم همچنان بتشنگى صبر كردم تا لبهايم تركيد و روز در نظرم تار شد كوزه آب هم تمام شد آنقدر از كوهها بالا و پائين رفتيم تا سواد خانقين به نظر آمد دوان دوان خود را بباغهاى خانقين رسانديم جوى آبى بود بر لب آن ، نشستيم قدرى استراحت كرده و تشنگى خود را تسكين
جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 48
مساهمون: الشيخ محمد جواد الخراساني
ص٤٨