پس بمسافرخانه برگشتم آنشخص هم كه ميخواست بقم برود ، رفت بعد از نهار و خواب نشسته بوديم يكنفر از آنها كه اعمى و نامش حاج عبود بود مشغول چاى خوردن بود دختربچهء از بالاى غرفه بخيابان نگاه ميكرد ناگاه صدا زد مجيد است آن اعمى از بالا صدا زد مجيد مجيد ، شخصى بالا آمد معانقه و احوالپرسى از هم نمودند معلوم شد مجيد صاحب سيّارهاى بوده كه از كاظمين با او آمده بودند پس از صحبت آن اعمى گفت كى ميخواهى به روى گفت همين ألآن مسافرها هم همه حاضرند ميخواهم بروم كاظمين گفت قدرى اسباب به تو مىدهم ببر قبول كرد سپس آن شخص را كه قاچاق ميخواستند ببند طلبيد گفت حال كه شيخ ميخواهد با ما بيايد پس تو بيا با اين برو اينكه شخص مطمئنى است آنشخص گفت من هرگز تنها و جدا با او نميروم من ديدم كه بودن من بر اينها شايد سخت باشد دو نفر را قاچاق بردن زحمت ، بر دلم افتاد كه من بروم گفتم اگر او
جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 45
مساهمون: الشيخ محمد جواد الخراساني
ص٤٥