تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 46

مساهمون:

ص٤٦
نميرود من ميروم گفت ميروى ؟ گفتم ميروم گفت اين مرو امين است و مرد خوبى است ما بهمراهى او آمديم و اين اسبابهايم را از اطمينان به او مىدهم و مرد كار است ميتواند تو را از همه جا در كند بالأخره گفتم هرچه باداباد هر چند ناشناس است ولى توكل بر خدا ميكنم و ميروم و گريه بشدت مرا گرفت ، مجيد مرا تسليت داد گفت نگران نباش من از اين كارها بسيار كرده‌ام تازگى ندارد خاطرت جمع باشد ، همانساعت اثاث مرا بلند كردند و از همراهان خداحافظى كردم و همگى توصيه مرا بمجيد نمودند آن زن كه مانع من شد از قم و شوهرش بقم رفته بود آمد گفت چه شد گفتم پيشامد اينچنين شد شما را به خدا سپردم بالأخره بگاراژ آمديم مسافرش تكميل و همه حاضر بودند من بفوريت كاغذى گرفتم كه بمشهد بنويسم و از عزمم بنجف اطلاع دهم مجال نشد كه نامه را تمام كنم گفتند سوار شويد آرى وقتى كه خدا چيزى را اراده كند با اين سرعت اسبابشرا هم بيگمان فراهم مينمايد اين