نمودم به ياد زمان متوكل افتادم كه چه سختگيريها ميكرد نسبت به زوار امام حسين ع حالم منقلب شد و گريه بشدت مرا گرفت بطوريكه نميتوانستم خوددارى كنم كم كم صداى من بلند شد هرچه كردم آهسته گريه كنم اختيار از دستم گرفته شد زنان عرب نالهء مرا شنيدند برقّت آمدند گرد من جمع شدند و زار زار به حال من مى گريستند و مرا دلدارى ميدادتند آنها گمان ميكردند من بخاطر پولهايم كه نرسيده گريه ميكنم كاملا خ خ زبان ايشان را هم نميفهميدم هرچه ميخواستم آنها را حالى كنم كه من براى كارهاى متوكل گريه ميكنم گويا نميفهميدند بالأخره شروع كردند بدم گرفتن و تا آنوقت هنوز من نوحه و دم زنان عرب را نديده بودم آنه بر غربت من سوزان نوحه ميكردند و همه با هم همدم شدند سوز آنها بيشتر مرا بسوز ميافكند و نالهام شديدتر ميشد از نالهء من باز آنها بيشتر بسوز ميافتادند در آنشب معركهء شد صاحب گاراژ آمد گفت شيخ چه چيز است فردا من تو را بكاظمين مى
جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 50
مساهمون: الشيخ محمد جواد الخراساني
ص٥٠