تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 43

مساهمون:

ص٤٣
براى شما هم بليط گرفته ام چون داخل حجره شد زنش به او پرخاش كرد كه چرا مانعش ميشوى چرا نميگذارى بنجف بيايد گفت من چرا مانع باشم خودش ميخواهد بقم برود ، پس بيرون آمد به من گفت شما خودت ميل دارى بنجف بيائى گريه مرا مهلت نداد گفتم كسى هست كه بنجف مايل نباشد ، گفت پس عذرت چيست ، گفتم مشگليها و سختيها كه شما ديشب صحبت ميكرديد ، گفت تو از اينها خاطرت جمع باشد اگر خودت مايل باشى ما بهر وسيله باشد تو را به يارى خدا ميبريم ، گفتم پس امر بليط چه مىشود ، گفت پس مىدهم مهم نيست ، رفت كه بليط را پس دهد سخن او در من تأثير خاصى بخشيد و حال مرا دگرگون كرد او بيرون شد منهم رفتم مقابل مسافرخانه مسجدى بود رفتم به مسجد وضو ساختم و دو ركعت نماز حاجت و استخاره كردم اما با حالى كه خود را در دنيا نميبينم زيارت جامعه خواندم و دعاى توسل خواندم با چشمى گريان و دلى