از خودشان مذاكره ميكردند كه او را باصطلاح امروز قاچاق آورده بودند و ميخواستند قاچاق هم ببرند هم بىتذكره بود و هم مشمول نظام وظيفه در كيفيت بردن او نقشهها ميكشيدند كه من از شنيدنش بيتاب ميشدم بالأخره صبح شد آنها در اول همهشان بنا داشتند بقم بروند ولى منصرف شدند چون قبل از مشهد بقم رفته بودند ، اشيائى از قم خريده بودند و همانجا امانت گذاشته بودند بنا شد يكنفر برود و امانتشانرا بياورد من گفتم براى منهم بليط بگير تا با شما باشم آنشخص رفت من مشغول شدم اثاثيهء خود را جمعآورى ميكردم زنش آمد گفت چه ميكنى ، گفتم ميخواهم بقم بروم اثاثيه را از دست من گرفت مثل اينكه مأمور اين كار بود بدون سابقه و تا آنوقت با من همسخن نشده بود گفت من نميگذارم تو بقم به روى ما تو را بايد سوغات بنجف براى خواهرت ببريم ، گفتم با اينوضع سخت چگونه مىشود بالأخره مرا مانع شد طولى نكشيد شوهرش آمد گفت
جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 42
مساهمون: الشيخ محمد جواد الخراساني
ص٤٢