تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 40

مساهمون:

ص٤٠
بحرم مشرف شدم و استعانت از امام هشتم عليه السّلام خواستم و ايشانرا وداع كردم و بيرون آمدم بخانهء جدّه رفتم و لباسها را گرفته وداع كردم و بعد بخانهء اقوام رفته خداحافظى كردم ، تا بمدرسه آمدم ديدم نجفّين هم آمدند اطلاع دادند كه ما آمده‌ايم حمّالى گرفتم و بار خود را برداشته و بگاراژ فرستادم بدون اينكه كسى از اهل مدرسه مطلع شود با همان تاجر اصفهانى بگاراژ رفتم ساعتى براى حركت متوقف شديم چون ديديم معطّلى دارد تاجر گفت خوب است ما زودتر برويم و از دروازه خارج شويم و بيرون دروازه سوار شوى تا آنجا كه جوازت را مطالبه مىكنند نباشى ، گفتم بد نيست با بزرگ نجفّين مطلب را گفتم ، گفت عيبى ندارد پس هر دو حركت كرديم پياده رفتيم تا از شهر خارج شده و بانتظار سيّاره نشستيم تا غروب شد ، در آنجا تاجر اصفهانى يك مرتبه گفت من در روى تو گرد و غبار كربلا را مشاهده ميكنم گفتم كربلا با اين وضع سختگيرى فعلى