آن هم با عدم استعداد مالى ، گفتم من نميدانم من دارم ميبينم كه تو خواهى رفت و اكنون به تو ميگويم با اينها در ميان بگذار و ببين اگر ممكن باشد ترا ببرند كوتاهى مكن و برو و اگر عزمت جزم شد براى من بنويس و به من حواله بده من مخارج راهت را خواهم فرستاد در آنجا هم بوسيله شخصى معين كن كمك خواهم فرستاد اين گفتهها بود ولى عملى نشد و از اين گفتهها هم در من چيزى تأثير نكرد كه تغيير نيّت دهد و باعث انصراف از قم گردد بهرحال ريدن ياره طول كشيد ، تا يكساعت يا بيشتر از شب گذشت تا بالأخره رسيد و با آن تاجر خداحافظى كرده سوار شديم تا وارد تهران شديم در يكمسافر خانه در خيابان ناصرخسرو منزل كردند سه روز در تهران بودند و من هيچ بيرون نميرفتم از ترس اينكه مبادا مزاحم حالم شوند ، حتّى اينكه آنها بشاه عبد العظيم رفتند و من از ترس مزاحمت نرفتم يكى از شبهادرباره يكى
جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 41
مساهمون: الشيخ محمد جواد الخراساني
ص٤١