و وسيلهء آشنائى من با ايشان شدند ، چون پدرم به محل خود برگشت فرمود روزى يك مرتبه بديدن من ميآمدند تا يكمروز آمدند گفتند ما ميخواهيم برويم اگر نامهء دارى بنويس تا براى خواهرت ببريم كه ما فردا ميرويم ، پدرم از آن زن كه در نجف گرفته بود يكدختر داشت و او در همانجا مانده بود و ازدواج كرده بود .
يكنفر از تجار اصفهان در آخر عمر خود بمشهد آمده بود و سكونت مشهد اختيار كرده بود و برحسب اتفاق با من رفيق شده بود و بيشتر اوقاتش را با من ميگذارنيد و در حجره من بود و كتاب جامع المقدماتى هم تهيه كرده و مشغول تعلّم بود .
فردا كه براى گرفتن نامه آمده بودند ايشان هم در آنساعت حاضر بود آن نجفين گفتند اگر نامه نوشتهاى بده ، من از ايشان پرسيدم كى ميخواهيد حركت كنيد گفتند عصر گفتم پس عصرى به من سرى بزنيد انشاء اللّه نامهء مينويسم ، تاجر اصفهانى گفت شما هم با ايشان برو
جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 37
مساهمون: الشيخ محمد جواد الخراساني
ص٣٧