داشت و هميشه خالى بود چون آنمحل دورافتاده بود و محل سكونت چندان نبود جز يك عدّهاى كه در آنجا خانه داشتند لهذا آن خانه خالى از مستأجر افتاده بود آن را عاريه به من داد به آنجا منتقل شدم تا مدتى هم از آنجا شبهاى جمعه پياده تا منزل حاجى ميرفتم و دعاى كميل ميخواندم و مقدارى حديث از هفدهم بحار صحبت ميكردم بعد روضه ميخواندم دوباره پياده برميگشتم تا آنجا چند موضع بود كه بيابان بود و وحشت انگيز از همانجاها شب عبور ميكردم تا به خانه ميرسيدم و چون در طول مدّتى كه در كارخانه بودم از كسى چيزى قبول نميكردم بواسطه قناعت و عدم احتياج و در وجوهات نيز تصرف نميكردم به همين نحوه معروف شده بودم كه او از كسى چيزى قبول نميكند و وجوهات نميگيرد حاجى هم گاهگاه چيزى جزئى ميداد بيست تومان و سى تومان با گرانى نرخ بالأخره وضع من تقريبا خ خ وضع نجف گرديد سه سال در آنخانه بودم آن خانه را حاجى به چهار هزار
جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 262
مساهمون: الشيخ محمد جواد الخراساني
ص٢٦٢