تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 261

مساهمون:

ص٢٦١
را جمع كردند و براى ايشان سخنرانى كردند و از آن - حرفها كه براى نادانها و بيدينها ميزدند زدند كه اينها همه مال شما است و دست رنج شما است ما ميخواهيم اينها را بگيريم و بشما بدهيم ساليانى استكه اين گردن كلفتها زحمات شما را ميخورند و بشما ظلم ميكنند و امثال اينها أمّا چيزى عايدايشان نشد كسى گوش به حرف ايشان نداد و تحت تأثير ايشان قرار نگرفت بعد از آن هم طولى نكشيد كه بساط حزب توده برچيده شد تابلو هايشان را كندند سرانشان را گرفتند زندان كردند ، اعدام كردند ، حزب توده بكلّى منحل شد بلكه بطورى شد كه كسى جرئت نميكرد اسمش را ببرد و للّه الحمد . با وضعى كه گفته شد هشت سال در كارخانه بودم در اواخر وضع كارخانه بهم خورد كارخانه تعطيل شد كارگرانش هريك پى كارى رفتند حاجى هم از عهده مخارج من نميتوانست برآيد بودنم در كارخانه صلاح نبود حاجى يك خانه خشت و گلى در سرآسياب دولاب