خارج نميشد با آنهمه اظهار علاقهء او نسبت به من نمى دانم او را چه شد كه اينقدر سخت شد اگرچه بعضى از جهات در نظرم ميآيد ولى بهتر همين است كه بگويم نميدانم و العلم عند اللّه شب جمعه بود به منزل حاجى رفتم وقت برگشتن بواسطه گفتم گفتى گفت آرى گفتم چه گفت گفت حاجى خيلى سخت است ميگويد بقيهاش را از كجا ميخواهد بدهد اين سخن خيلى در من اثر كرد تا خانه كه آمدم مبهوت و متحيّر بودم از اينجواب كه اين مرد چه وعدهها به من ميداد و چه علاقهها نشان ميداد و چه پولهائى بىمضايقه به اشخاص ميداد و حال درباره من اينهمه سخت ميگيرد گذشته از اين اينشخص با من جماعت ميگذارد با اين بىاطمينانى كه نسبت به من دارد پس چه عدالتى در من قائل است و هى فكر ميكردم و ناراحت بودم و با خدا مناجات ميكردم و دلم بكلّى از تبليغ سرد گرديد ميگفتم خدايا اينها كه ده سال است با من معاشرند و بهمهء خصوصيات من آشنا هستند و با اين
جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 265
مساهمون: الشيخ محمد جواد الخراساني
ص٢٦٥