تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 253

مساهمون:

ص٢٥٣
نداشتم شبهاى جمعه از كارخانه به راه ميافتادم و مجلس ايشان سيار بود هر شبى در يك محلّهء از تهران بود بسيارى اوقات پياده ميرفتم چون همه جا خط ماشين نبود در زمستان با برف و باران تصادف ميكردم آنجا مقدارى از شب را ميخوابيدم سحرگاه بيدار مى شديم نماز شب و دعاى كميل ميخواندند چون فجر طالع ميشد نماز با جماعت ميگذارديم و بعد زيارت عاشورا ميخواندند نان و چائى صرف ميشد قدرى قرآن مى خواندند بعد منبر ميرفتم چهار سال بر همين منوال بود و اينمقدار از وقت مرا ميگرفتند در اينمدت با زحماتش بى نظر ميرفتم نه با تجّار و ثروتمندانش آشنا يا همصحبت شدم و نه ايشان چيزى به من دادند چون شرط كرده بودم كه از ايشان چيزى نخواهم و ايشان هم به همان لحاظ كه خرجى مرا حاجى ميدهد گذشته از اينكه براى منبر چيزى نميدادند از باب كمك بزندگى هم چيزى نميدادند حتّى اينكه گاهى كه نزد من ميآمدند بعنوان