بتهران حمل كردم بعد وسيلهء جور شد و عيالم را بهمراه يكنفر بنجف فرستادم كه هم ديدن از بچههايش كند و هم اثاث البيت آنچه غير لازم است بفروشد و آنچه لازم است با كتابها بياورد بچهها را خودم نگهدارى كردم او هم رفت و پس از يك ماه برگشت ديگر عزم ماندن تهران راسخ شد شروع به نوشتن تفسير كردم عدّهاى كه به من قول دادند براى نوشتن بقول خود وفا كردند مدّتى كمك كردند تا كتاب سر و صورتى پيدا كرد و ديگر از عهدهء آنها خارج شد و كار تنها بعهدهء خودم بود ولى امر آن تفسير بتعويق افتاد و كتابهاى ديگر پيشآمد بهرحال از وقتى كه وارد بتهران شدم تاكنون سى و سه سال است شرح همه حال را نميشود نوشت و چون مدّت زياد است مختصرش هم زياد مىشود ليكن اجمالى از آنچه مربوط و مناسبت دارد با آنچه در اول رساله ذكر كردم و همان مرا وادار كرد كه اين شرح زندگى را از خود بنويسم مى نگارم تا مايهء عبرت و پند شود .
جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 249
مساهمون: الشيخ محمد جواد الخراساني
ص٢٤٩