ابدى نكردم أمّا براى اقامت چندگاهى و انتظار تقدير و قضاء عزم نمودم از خود اظهار قبول كردم مقدار زيادى از كتاب نوشتم ، به پيشكار خود داد بكتابخانهء اسلاميه رفت طولى نكشيد يك خورجين كتاب آورد گفت اسلامى گفت اينها را فعلا خ خ چون موجود بود فرستاديم بقيه را تهيه ميكنيم و ميفرستيم من ديدم خودبخود وسائل از طرف خدا جورميشود امتناع كردن ديگر بيعقلى است نامهء هم بپدرم نوشتم كه در تهران اصرار بماندن من ميكنند و مرا خواهىنخواهى متوقّف كردهاند ايشان نوشته بودند حال كه اينجا نماندى پس در تهران بمان كه اقلا خ خ خيلى از ما دور نباشى و دسترسى به تو داشته باشيم و اقلا خ خ سالى يك بار تو را ببينيم اين نامه براى من تقريبا خ خ حكم شرعى شد و ماندن مرا ايجاب كرد چندى بعد بمشهد رفتم و كتابهائى كه نزد عمويم داشتم كه هنگام رفتن بنجف نزد ايشان امانت گذارده بودم گرفتم كه از جمله يكدورهء بحار بود يكصندوق شد آنها را
جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 248
مساهمون: الشيخ محمد جواد الخراساني
ص٢٤٨