متأثر شده تاسف ميخوردند روضهء خواندم و با حال تأثر و تأسف گريه كردند چون پائين آمدم براى فردا بانى پيدا شد گفتم براى شب باشد كه مردم بيكارند اجتماع بيشتر شود بعد از نماز مغرب و عشاء در همان مسجد وسط ده ديگر پشت سر هم دو شب و سه شب و پنچ شب بانى پيدا ميشد بانىهاى آنجا فقط بانى قند و چائى مسجد بودند توهم نشود كه براى منبرى هم چيزى بود خلاصه اين منبر اول من صدا كرد براى يكديگر نقل كردند شب در آن مسجد جمعيت چند برابر روز شد و هر شب بيشتر ميشد تا شب سيزدهم گفتم بر چراغها بيفزائيد و اعلام كنند جمعيت مسجد را قريب بپر كرد در آنشب با حرارت سخن گفتم و از مرگ و قيامت وعد و وعيد آنها را آگاه كردم وحشت در دلها افكندم بعد بانيها پشت سر يكديگر پيدا ميشدند و با يكديگر مسابقه ميدادند تا ماه رمضان هر شب ادامه داشت و آنقدر جمعيت ميآمد كه مسجد جا نداشت از محرمات صحبت ميكردم و از عذاب
جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 209
مساهمون: الشيخ محمد جواد الخراساني
ص٢٠٩