معرفت نبودند و شوق و شورى نداشتند و اكنون هم با معرفت شده و هم با شوق گشته و از روى شوق جان نثارى و فداكارى ميكدرند ماه رمضان رسيد هر شب بعد از افطار و نماز مغرب و عشاء منبر ميرفتم و از محرمات و عذاب و حساب و اخلاقيات ميگفتم روزهخور كسى پيدا نميشد چنان شد كه در شبهاى قدر يكشب شمار كردم ديدم از همان جوانهاى ريشتراش بينماز قمارباز عرقخور پنجاه نفر مشغول نماز قضاهاى فوت شده هستند بجاى صد ركعت نماز شبهاى قدر روز عيد شد نماز عيد را در همان سمجد خواندم آنقدر جمعيت آمده بود كه در مسجد جا نبود و بسيارى موفق به نماز نشدند همه ميگفتند آنسالهاى قبل هم كه مردم اهل ايمان بودند اينچنين جمعيت براى نماز عيد نميشد . باز هم بانى ، تعطيل نشد تا محرم هر شب منبر برقرار بود از بسكه جمعيت ميشد بفكر اين افتادند كه مسجد را توسعه دهند خانهء بود متصل به مسجد نسبتا خ خ وسيع بود در مذاكره خريد آن خانه
جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 211
مساهمون: الشيخ محمد جواد الخراساني
ص٢١١