تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 207

مساهمون:

ص٢٠٧
خورد كردم وقتى ما وارد شديم اوائل جمادى الأول بود و تا رجب دو ماه بود در ايندو ماه بعد از تمام شدن ديد و بازديد نه كسى سراغ من ميآمد نه كسى چيزى ميپرسيد نه كسى كارى به من داشت نه كسى توجّهى به من ميكرد نه كسى گفت به مسجد بيا و نماز بخوان نه مجلس روضه و منبرى برپا ميشد بالأخره خودم بمسجديكه نزديكتر بود و در وسط ده بود براى نماز ظهر و عصر و مغرب و عشاء ميرفتم كه لا اقل نمازم را در مسجد خوانده باشم پس از چند روز يكنفر آمد اقتداء كرد بعد دو نفر شدند و سه نفر و چهار تا به بيست نفر يا زياده شد ولى همان نماز را مى خواندم و به خانه برميگشتم تا ماه رجب شد و من از وضع بيدينى مردم و اعراض ايشان از دين سخت دلگير بودم و از طرفى هم نيز دلگير بودم كه چرا بىبال و پر شدم تذكره و مدارك من رفت كه نميتوانم برگردم و مجبور بتوقف شده‌ام به حال بهت و حيرت زده ميآمدم و ميرفتم و چنان غمناك بودم كه گويا روح ندارم دهم رجب شخصى