تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 188

مساهمون:

ص١٨٨
به روى اگر تنها به روى آنجا به تو زن ميدهند ديگر تو برنخواهى گشت و من با اين دو بچه چه خواهم كرد گفتم اينها كه تو خيال كرده‌اى نيست و من اينچنين نيستم گفت حاشا و كلّا مرا بايد ببرى با خود گفتم بنا را بر استخاره ميگذارم اگر خوب آمد آنها را ميبرم واگرنه به اين حرفها گوش نميدهم بالأخره بحرم مشرّف شدم پس از زيارت و نماز زيارت نماز استخاره كردم و مقابل قبر امير المؤمنين ايستادم و گفتم يا ايمر المؤمنين براى آمدن استخاره كردم و با همه سختى كه داشت اختيار كردم و آمدم اكنون ميخواهم بروم براى رفتن استخار ميمن كه اين زن و بچه را با خود ببرم يا نه قرآن را بدست گرفتم و دعاى استخاره را خواندم قرآن را باز كردم اين آيه آمد : فلمّا قضى موسى الأجل و ساربا هله آنس من جانب الطّور نارا قال لأهله امكثوا انّى آنست نارا - ديدم صريحا خ خ حكم بردن اهل را دارد و چه آيه مناسبى كه مناسبتر و بهتر از اين نميشود ميگويد : چون حضرت موسى